
دوباره ميشود آشفته، خوابِ كودكها
به بالِ شاخه ی زيتون، به تابِ پيچكها
به جرمِ بودن و ماندن، گلوله مي ريزند
به سقف خانه ی رؤيايیِ عروسكها
و غزّه مي گذراند شبی چنين خونين،
به زيرِ بمب وگلوله، به دستِ شكلكها
و می شكند تُنگِ ماهيانِ سرخ و سفيد
كشيده يك شبه در خون، نشاطِ ميخكها
بيا كه سنگ بگيريم و هم صدا گرديم،
وبشکنیم غرورِ بتِ مترسکها
ز خواب غفلت ايام آشنا برخيز
تنِ تو مانده مسلمان به چنگ بختكها
بيا دوباره بسازيم خانه اي كوچك
و بشكنيم براي عروسك، حصار قلّكها
محمد ضیایی